|
|
||||||||
|
||||||||
|
زندگی مرگ است و مرگ زندگی پسدرود بر مرگ و مرگ بر زندگیییییییییییییی!
عشقمو تو سینم کشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!
کیرم دهن هرچی عاشقو معشوقه؟!؟!؟!؟!؟!؟!
آفرین به ۲خترا که به این راهتی پسرارو بد بخت میکنن؟!؟!؟!؟!؟!
کوسسسسسسسسسسه ننه عشق!!!!
قایدم دهن لیلی مجنون و فرهادو شیرینو (سعید و سپیدرو)
؟! درود بر سیاه اندیشانه دور از حقیقت
امروز تولد جنینی مرده است
که مرده ولی به دنیا آمد
؟؟!!؟!!؟؟
نوشته شده توسط سعید و سپیده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 15:0 | لينک ثابت |
یه روز بهم گفت : اگه یه روزی اومد که دیدی همه دنیا دوست دارن بدون یکیشون منم............ اگه یه روزی اومد که دیدی هزار نفر دوست دارن بدون یکیشون منم............ اگه یه روزی اومد که دیدی صـــد نفر دوست دارن بدون یکیشون منم............ اگه یه روزی اومد که دیدی ده نفــــر دوست دارن بدون یکیشون منم............ اگه یه روزی اومد که دیدی توی این دنیا فقط یه نفره که دوست داره یقین داشته باش که اون یه نفر منم............ اگه یه روز دیدی توی این دنیا هیچکس دوست نداره بدون که .......من مرده ام . وای ....که چه زود حرفشو بهم ثابت کرد ............. چون اون روزی که هیچکس دوسم نداشت خیلی زود از راه رسید ...... آ ره .... اون مرده بود
پيشترها عشق زيبا روي بود جاري و آرام مثل جوي بود آه، اما عشقهامان زرد شد گرمي كاشانههامان سرد شد روزهاي غرق نيلوفر گذشت غصه آمد آب هم از سرگذشت آه اگر دلهامان ياري كند قلب هم قدري وفاداري كند من تمام شب صدايش ميكنم با شقايق آشنايش ميكنم حيف اما قلبهامان خاليند عشقهامان چون خزان شاليند
نوشته شده توسط سعید و سپیده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 15:53 | لينک ثابت |
آنان را که خدا به یکدیگر پیوند داده باشد ، هیچ اندیشه ای ازهم جدا نتواند کرد
حکایت من و تو ، حکایتی بس شیرین و دشوار بود ! قصه ی آرامی بود که با یک تلنگر اوج گرفت ... پیش چشم تو سخت ترین ها هم آسان بود ، آنچنانکه یک دل سنگی در مقابل واژه واژه ی سخن هایت نرم شد ... دو چشم خسته در مقابل جرقه نگاه تو باری دگر کتاب زندگی را ورق زد قصد تو بودن و ماندن بود ... قصد تو خواستن بیش از حد بود... در خاطرم خواهد ماند آن همه تلاش ... آن همه صبر و قرار ... در خاطرم خواهد ماند آن همه دوست داشتن دیوانه وار ! تو معلم منی برای زندگی ! تو معلم منی توی درس عشق و وفا! استواری را تو به من آموختی ... استواری برای به هم رسیدن ! که خود می دانی چه سخت بود و دشوار اما هموار شد... ستایش تو از سخت ترین کارهاست ، چرا که بزرگی و آسمانی ! به بزرگی دل مهربانت ببخش هر چه کوتاهی است از من ! بیا که امروز را تا ابد به خاطر بسپاریم ... امروز را که تو محرم دلم شدی و من تا همیشه مال تو ! امروز را که آمدی برای نشان کردنم ... بدان برای پاکی عشقمان فرشته ها نیز دست به دعا نشسته اند ... دعا برای خوشبختی ما ! برای پایداری عشق ما ... در لحظه به لحظه زندگیمان : به یاد بیاوریم لحظه شماری ثانیه ها را برای به هم رسیدن و باهم بودن و ماندن برای یکی شدن دلهای من و تو ... به خاطر بسپاریم عهد و پیمان و قول و قرارهایمان را ! فراموش مکن من را ! زندگیت را ! همراه همیشگی ات را ! فراموش نخواهم کرد تو را ! زندگی ام را ! همراه همیشگی ام را ! فراموش نخواهیم کرد که با دستان هم شروع به ساختن آرزوها کردیم ! فراموش نخواهیم کرد که رسیدن دشوار بود گرچه زین پس دشوارتر ...اما با وجود ماست که معنا پیدا می کند درس زندگی ! این را تو به من آموختی ! من به این باور یقین دارم که در کنار تو به اوج خوشبختی خواهم رسید ... با تو خواهم ماند تا بی نهایت زندگی ...
با من بمان تا آن زمان که به سان امروز دوستم خواهی داشت ...
نوشته شده توسط سعید و سپیده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 14:35 | لينک ثابت |
چه زیباست بخاطر تو زیستن ...
و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن ! و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... ! ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... ! بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... ! چه زیباست بخاطر تو زیستن ... ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... ! چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... ! بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... ! چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... ! برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... ! کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی ! ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!! و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... !
نوشته شده توسط سعید و سپیده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 14:32 | لينک ثابت |
نه زبانم براي تعريف تو توانايي دارد نه چشمهايم توان براي ديدنت دارد
ديوانه تو
گفتي كه به احترام دل باران باش
كاش قلبم درد پنهاني نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت كاش مي شد دفتر تقدير عشق حرفي از يك روز باراني نداشت كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت
پسركی از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه می كنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزيزم ، نمی دانم پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه می كند؟ او چه می خواهد؟ پدرش تنها دليلی كه به ذهنش می رسيد ، اين بود : همه ی زنها گريه می كنند ، بی هيچ دليلی پسرك متعجب شد ولی هنوز از اينكه زنها خيلی راحت به گريه می افتند، متعجب بود يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت می كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه می كنند؟ خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه ای آفريده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگينی زمين را تحمل كند به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتی داده ام كه حتی اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذيت كنند به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكی داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا برای او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استفاده كند زيبايی يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايی زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست.
پرسه هاي عاشقانه
باورم كن باور من باورم كن صادقانه باورم كن اي دليل پرسه هاي عاشقانه
فقط براي تو.آري براي تو براي چشم هاي پر مهر و عطوفت تو من هنوز عاشقانه مي نويسم.اين را باور كن كه در تنهايي خويش تنها در افكار پيچيده و مبهم خود زيبايي چشمهاي عاشق ترا ترسيم مي كنم و درهربيت شعرم از معناي نگاههاي گرم و صميمي تو هزاران واژه مي نويسم. من ازافق طلايي قلبت زندگي را آغاز مي كنم و همراه تو با كوله باري از باورهاي عاشقانه قله هاي سپيده فردا را فتح خواهم كرد واين بار فرياد خواهم زد اسمت را از بلنداي فرداها تا بدانند كه دوست دارم ترا به ارزش همه زندگي كردن ها.باورم كن كه در اين دنيا همه چيز غير باور است جز عشق.عشق دريچه ايست بسوي زندگي عشق دنيايي است پر از باور
نوشته شده توسط سعید و سپیده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 14:8 | لينک ثابت |
آبی بی کران.......
تنها و ساكت بود ...مثل هميشه اما اين بار گونه هايش خيس بود
- چشمانش را به انتهاي آبي كران دوخته بود ... سكوت بود و سكوت ........
تنها صداي امواج دريا اين سكوت را مي شكست ...... از روزي كه تصميم به سفر گرفته بود ،در هر لحظه اش مصمم بود اما اين بار خاطرات گيسو رهايش نمي كرد ...
- ناگهان درخششي را در انتهاي آبي ها حس كرد .... لبخند چشماني را در انتهاي آبي ها .....
بايد مي رفت ... سفر بايد !
او مي دانست راه رفتني رفتن مي بايد!
- پارو شكسته بود و قايقران با تني بي جان بر كف قايق .....
نمي دانم از وقتي گيسو نيز به سرنوشت قايقران دچار شده بود انگار ......
راه رفتن را گم كرده بود .
تا اينكه رفت .....
او راست مي گفت ...
راه رفتني را رفتن بايد .....
........
او اينجا را دوست داشت ...
او با اينجا صادق بود ...
او كه رفت ، من نيز زياد نمي مانم ...
مي روم ....
اما قبل رفتن مي گويم
رفتن به شهر آبي قايق و پارو نمي خواهد ....
لازمه اش قايقراني نيست .....
مي روم اما نه با قايق ،
كه با قلبم به شهر آبي سفر مي كنم .
.....
...
اين صفحه را دوست دارم ...
Mon Amour برايم ياد آور خاطرات گذشته است ....
خاطرات آبي ،حتي آبي تر از آبي بي كران ......
اما اشك ها مگر آبي اند؟؟!
.......
...............
دلم براي اينجا تنگ مي شود ...
همين طور براي دوستانم ....
گفتني ها كم نيست ........
اما ..........
راه رفتني را رفتن بايد !!
....
با تو نيز ، بدرود .
..........
.................
پ.ن:در زندگي گاهي اوقات بايد به خودت ثابت شوي ، زمانش رسيده .....
من بر مي گردم ، دو سال بعد ...
وقتي به خودم ثابت شدم !
نوشته شده توسط سعید و سپیده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 10:42 | لينک ثابت |
یک نصیحت مواظب خودت باش یک خواهش اصلا عوض نشو یک آرزو فراموشم نکن یک دروغ تو رو دوست ندارم یک حقیقت دلم برات تنگ شده و یک رویا تو را داشتن
نوشته شده توسط سعید و سپیده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 11:46 | لينک ثابت |
تقدیم به سپیده جونم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
کاش زنجير نگاهت در قفل دلم گره نميخورد!!!
به تو می انديشم ...
نوشته شده توسط سعید و سپیده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 16:54 | لينک ثابت |
| ||||||||